عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

121

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

فرماندهى در بند و زندانى بود ، او پيش سلمى دختر حفصة كه همسر سعد بن ابى وقاص بود رفت و گفت : آيا مىتوانى كار خيرى براى من انجام دهى ؟ پرسيد : تا آن كار چه باشد ؟ گفت : اينكه مرا از بند رهايى بخشى و اسب بلقاء را به من عاريه دهى ، و عهد و پيمان خدا بر من باشد كه اگر خداوندم به سلامت داشت برگردم و خود پاهاى خويش را در بند قرار دهم ، و اگر كشته شدم چه بسا افرادى كه گريخته‌اند ، آن زن گفت : مرا با اين كار چه كار ؟ ابو محجن در حالى كه در بندهاى خود گام برمىداشت اين ابيات را مىخواند . « همين اندوه بس است كه سواران با نيزه جست‌وخيز مىكنند و من اينجا بسته و پاى در زنجير باشم ، چون آهنگ برخاستن مىكنم زنجير مرا بازمىدارد و درها بر روى من بسته است و صداى من به گوش كسى نمىرسد . من داراى مال و برادران بسيار بودم ، مرا تنها نهادند و اينك برادرى براى من نيست ، پيكرم از اين اندوه ناتوان شده است و هر بامداد كوشش مىكنم اين بند گران را بردارم . پيمان و عهد خدا بر من كه آن را نشكنم اگر از اين بند رهايى يابم ديگر به ميخانه نروم » . پس از آن سلمى به او گفت : من از خداوند طلب خير كردم و به عهد تو راضى شدم و او را از بند گشود . ابو محجن اسب را يدك كشيد و چون از محوطه بيرون رفت بر آن سوار شد و نخست آرام حركت كرد و چون كنار ميمنه لشكر رسيد تكبير گفت و به جانب چپ لشكر دشمن حمله كرد و با نيزه و ديگر سلاحهاى خود ميان دو صف هنرنمايى كرد ، آنگاه از پشت سر مسلمانان به سوى قلب لشكر دشمن برگشت و پيشاپيش مسلمانان بر مشركان حمله برد و همچنان با نيزه و سلاح هنرنمايى مىكرد و هنگام شب هم آنان را سخت فرومىكوفت و مردم از او شگفت مىكردند و چون هنگام روز او را نديده بودند او را نمىشناختند برخى مىگفتند : اين مرد از پيشاهنگان و دليران ياران هاشم است يا خود هاشم . برخى ديگر مىگفتند : اگر خضر ( ع ) در جنگها حاضر مىشود گمان مىكنيم اين سوار كه بر اسب بلقاء سوار است خضر است . برخى ديگر مىگفتند : به خدا سوگند اگرنه اين است كه فرشتگان مبادرت به جنگ نمىكنند مىگفتيم اين فرشته‌اى است كه براى پايدار ساختن ما جنگ مىكند ، مردم از چيزى كه به ياد نمىآوردند ابو محجن بود كه در زندان خود به سر مىبرد .